فرجِ بعدِشدت

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

قلعه حیوانات

خیلی داغونه اوضاع خابگاه.

حالم ب هم میخوره.من متعجبم که چتور کسانیکه دانشجوی علوم پزشکین

میتونن ابن همه بی فکرباشن که دستشویی میرن تمیزنکنن؟کشیدن یک فلش تانک اینقد سخته؟

یا تف کردن وخالی کردن دماغ درسینک ظرفشویی اشپزخانه چقدرازاردهندست؟

اصلاادعای برتری یا..نمیکنم اما غالبادانشجوهای پرستاری و بهداشت و سایرپیراپزشکیان که رعایت نمیکنن.

یک پرستاریو فرستادن اتاقم ،کلن باهاش حرف نمیزنم.فقط روزاول بهش هشداردادم که اینجاجای درس خوندنه.اگرکاردیگه ای بخای بکنی بهم بگو تاازپنجره بندازمت بیرون.

وحق نداری صحبت کنی!بنده خداخیلیم مراعات میکنه.

وقتی برنامه ریزی ومدیریت نباشه میشه اینکه هرکیوخاستن هرجابزارن.خب کارشناسیارو ی بلوک بزارین تا هردوطرف راخت باشن.

میری نمازخونه نفست قطع میشه ازبس بوهای عجیب میاد.

بجای شاشیدن ذرحموم،خودتونوبشوریدکرم زده نشید‌.


اصلن معلوم نیست این ترم چ خبره.ب گندکشیدن .


خدایا نگاهی بکنی مشکلات حل میشن.

چقدرعجیب شدم!

کلاس زبانم نیمه خصوصیه و مدتیه من و یک دخترخانم هستیم که قراره بره کانادا.

گرچه خیلی سعی کردم و خداروشکرموفق بودم که تفکرات شهرستانی رو بریزم دور و اگه جنس مخالفی باهام راحت بود،بپذیرم که فقط ارتباط برقرارکرده

اما این خانم منوبه شک انداخت.

یک بارنقاشیموگنده کشید بهم داد!

ازاستاد شماره ی منوگرفته بود به بهانه ی هماهنگی و پرسش

و تندتند پیام میداد.گوشیم که به فنارفته بود اپلشو دادگفت ناقابله :-/


امروززنگ زد که من نزدیکم بهت و میام دنبالت که بریم کلاس زبان!!

تشکرکردم وگفتم من رسیدم کلاس.

موقع برگشت به زور وخواهش منوسوارماشینش کرده و رسونده ومیگه چراازمن فرارمیکنی؟

والا انسان خوبی هستن و مثل هردوست دیگه ای دوستشون دارم.اما فکرمیکنم ممکنه مشکلی پیش بیاد درآینده!

به برادرم گفتم گفت توزیادی محتاطی و مشکلی نیست و همونطوربعنوان یک دوست ادامه بده چون بهت مطمئنم.

من ساید معدودکسانی باشم که با همکلاسیاصحبت میکنم وارتباط دارم!ومشکلیم پیش نمیاد

اما دراین حد کسی باهام طبیعی نشده بود:-/

نقاش و موزیسین وخاننده هستن.


اگه بدونم قراره حسی بهم داشته باشه هرطورشده دورمیشم

گرچه دعامیکنم اینطورنباشه!چون واقعن حوصله و فازش نیست


آناتومی ناز

مگه خیلی عجیبه یک نفر اناتومی۲۰بگیره؟😀😀

بخصوص که استاد به اون نازی و خوبی داشته باشه!


شام خوشمزه ی به یادماندنی

ساعت نه و نیم رسیدم خابگاه.بسیارگرسنم بودم.سلفم ک بسته.اومدم ب هم اتاقیم گفتم فلانی گرسنمت چیزی نداری بخوریم گفت منم گرسنمه شام نخوردم.گفتم مگه نرفتی سلف بخوری؟

گفت غذای آشغال سلفو ایام عادی میخورم روزای خاص نه.

زنگ زد ب یکی گفت یکم بیشتربکش امیرمیم هم هست.منم مبهوت.

سریک ربع بایه قابلمه ماکارونی چرب و پرلزته دیگ اومد.

قضیه رو گرفتم.اونقدر خندیدم که نفهمیدم غذارو چتوری خوردم:)

سیاست و رفاقت رو استادشه این دوستم:))

فقط تصوراینکع ی نفرقابلمع ب دست از طرف خابگاه خاهران میاد سمتم منو نابودمیکنه ازبس مبخندم:))

دنیایی ازتجربه هستن ترم بالاییها:)) البته حیف خابگاهش تا دوشنبه عوض میشه ومیره خابگاه ترم بالاییا...

اینم شد بهترین خاطره ما ازاین دوستمون.دست اون عزیزهم دردنکنه؛)

درد دل+تغییر جدید

اونقدریکه سال کنکورم تنهایی روتحمل کردم و ریختم به درون دل، بعداومدن رتبه ها و شروع کارم برای کنکوریها،تاکیدم این بود که اونا بایدحرف بزنن باید تخلیه بشن.تخلیه بشن خودشون ازصدتا مشاور هم بهترراهومیفهمن چیکارکنند.

متاسفانه توی شهرخودم زیادازین ایده استقبال نشد وحتا والدین چندتاشون انگ بیسوادی و دروغگویی زدن بهم.

اما مشهد که اومدم تصمیم داشتم موسسه ای راه بندازم واین متدروبه اجرادربیارم که کتاسفانه تنهایی(!) باعث شد نتونم.

اما هفته ای چندجلسه سه ساعته میزاشتم برای دختران و پسران.نیم ساعت حرف میزدم و ۲ونیم ساعت گوش میکردم بهشون.البته هرجنس با شیوه خاص خودش.نتیجش خیلی عجیب و عالی شد و پیشرفتهاشون علنی.

متاسفانه زندگی شخصی فشارهایی اورد که نتونستم ادامه بدم اما هنوزکه هنوزه والدین بعضیاشون زنگ میزنن و تشکر میکنن که ب فرزند ما راهویاددادی و ‌..(و حتاسکه هم هدیه گرفتم:)) )


باخوندن کامتت دوستان ب صدق روش و ادعای خودم پی بردم.

فلذا(!) تصمیم گرفتم این کاررو دروبلاگ به همراه هم تا کنکورانجامش بدیم(گرچه کامل نمیشه انجام داد اما تاجاهایی میشه)

متاسفانه زندگی سخت شده و همه درگیریم.دیگه پدرومادروهمسرو..وقت وحوصله ندارن .حقم دارن چون زندگی سخته‌.

پس بخشی به نام ` تو و من` رو درست کردم تا این حرفارو شما بزنید و تخلیه انرژی صورت بگیره:)

راستی این کار اگه کمکی کرد تقدیم میشه به ساحت حضرت فاطمه زهرا(س)

دوستان اوکی؟

خونه میخام

خدایا چی میشد اگه تا ترم بعد یاحتا ازعید به بعد یک خونه میدادی ب ما؟(درمشهد)

حوصله زندگی خابگاه نیست.چرا واقعن هم خوش میگذره اما برای کسی مثل من که همیشه هررکا ی کزده درتنهایی و خلوا،واقعن سخته.مثلن من بلندبلندمیخوندم همیشه اما حالا...

بودن کسانی دیگه باعث میشه بینهایت تمرکزم کم بشه.

هم اتاقیا یکی فقط خانندگی میکرد:-/ ازصدای ابی و داریوش تا شهرام شپره و مهستی و هایده رو باصدلش امتحان میکرد:-/

یکی اتاقو پاتوق میکرد.همین که من نبودم توی اتاق فورن دوستاشو میاورد داخل.

یایکی اتاقو درحدبخارپزشدن گرم میکنه.یکی توی سالن دادمیزنه ممد شرتموکجاگذاشتی.

یعنی تجربه بهم ثابت کرده اگه خونه داشته باشم معدلم۲۰میشه.

آخ که چقدر دلم میخادخونه داشته باشیم مشهد.

خدایا فقط نگاهی ،نگاهی .‌‌..

چالش

خدایا وارد ی مسیر پراز چالش وچاله و دره وگسل شدم!

سخت و بسیار کوبنده.

کمکم میکنی محکم و قوی باشم؟

یار مهربان

اول ترم بودومن ترمک.رفتم وارد اتاق شماره فلان شدم.دونفرتوش بودن.بعدسلام،برق چشم یکیشون

منو یه جوری کرد!

ازگشاده روییش از انرژی بالاش ازخوش تیپیش.

بعد اون شد مثل یک برادر.اونقدرکمکم کرد‌.درسی فکری عاطفی.تنهایی باعث شده بود خیلی چیزاروبلدنباشم.همشونو یادم داد. هرجاکم اوردم دوبارهذشارژم کرد.

بااینکه ترم۴پزشکی بودو سرش شلوغ،اما همیشه وقت داشتیم برای هم.

اون شامی که دوتایی خوردیم و۱۵۰تومن پولش شد و ما با چالش مانکن روبرو شدیم.

وقتایی خابم میومد اما آب میریخت روم تا ادامه بدم درسمو:)

نون و پفکی که خوردیم!

حالا من چتوری باور کنم که بژوذی قراره ازهم دورشیم؟

اونم ۲هزارکیلومتر:(



تمت!

بالاخره تموم شدن امتحانا.خداروشکر ‌.


ترم مهمتری درراهه:)

ماترک سربگفتیم، تادرد سر نباشد...

این روزا احساس میکنم عاشق شدم.حسم طوریه که قابل وصف نیست.دقیقن پارسال همین حوالی بود که عشق رو پیداکردم.طوری شده بود که اگراسم عشق میومد چشمام اب دارمیشدن!

ی بیت حافظ میخوندم دوباره آب از چشمام اویزان بود..دلیلشونمیدونستم.هنوزم نمیدونم.

پارسال بعداین اتفاق، کارهام برکت زیادی پیداکردن.خوندن برام شده بود ساده ترین امردنیا.راستشوبگم وقتی درس میخوندم وتست میزدم حس وظیفه نبود.حس این بود که دارم باعشق سفرمیکنم.طوری شده بود که اون اواخر آزمون ۳روزیکبارکانون میرفتم وچندساعت درکیرش ب‌ودم امابازهم عطش داشتم سریع برم سراغ کارام.وحتا یادم میاد ۱۶ساعتم درس خوندن داشتم اون روزا.

ی وفت فکرنکنیدطرف خرخوان درجه یکه.نه من به ساعت مطالعه زیاد عادت نداشتم.به این همه خوندن هم نیازی نداشتم واقعن.اما اون عشقه منو مدهوش وازخودم بیخودکرده بود.معنی کلمه ی مست رو دریافتم.ارضانمیشدم از کار.

این روزا دوباره همونطوری شدم.

خوشحالم که ب لطف خدا تونستم اینهمه مانع روپشت سربزارم.این همه حال بد و سختی رو.

خوشحالم که عاشق شدم.

ترم دو رو که از۱۶شروع میشه رو میخوام باهمین عشق شروعش کنم.میخوام اونقدر طاقت بیارم که زیبا و آبدیده بشم.عرفا به این دنیامیگن کارخونه انسان سازی.میگن برای اینکه انسان بشی باید سختیهارو باجان ودل پذیراباشی.

خیلی مسخره بنظرمیرسه که یک ترم اندکی بیاد درموردتخصص صحبت کنه‌یک جورایی نشانه خامیشه‌

اما بااین حال باید بگم من برای رسیدن ب جراحی فک و صورت باید هرسختی رو تحمل کنم‌.باید هر ناملایماتی مالی جانی علمی عاطفی رو ب جان بخرم‌.باید برتمام نشدنیها چیره بشم

خدایا شکرت که راهمونشون دادی.خدایا شکرت که برادرم همیشه همراهم بوده و ازهیچ چیزی ذره ای دریغ نکرده.

درسته درس خوندنو شاخ شدن سخته بخصوص که خابگاهی باشی.بخصوص که همه افتخارشون اینه درس نمیخونن ویاکم میخونن.اما من باید .... اما عشق، این چیزهاحالیش نیستکه.

»دوستان حتما قبل ورود به دانشگاه سعی کنید فکرتونو بازکنید.هنوزتوی دانشگاه برسراین بحث عست که همکلاسی جتس مخالفمونودیدیم سلام کنیم یا نه؟

یا کدوم دخترباکدوم پسر فلان کاروکردن..فلانی اسکرین شات میگیره ازچت یکی ومیفرسته برای بقیه و.. ‌. اینانشونه ی ضعفن.نشونه ی کمبوده.جنس مخالف باید قبل ازینکه به اناتومیش توج بشه ب این توجه کنیم که اونم انسانه‌.مثل بقیه‌.( از منبر پایین میآید)

» ب شدت درونگراهستم .حوصله روی کاغذنوشتنم نیست! 

تصمیم دارم یک مدتی بنویسم تاکمی تخلیه بشن .

» درخدمت تاریخ تحلیلی صدراسلام هستم:| و چقدر بدمزست.مزه دینی دبیرستانومیده.وچقدرمن آلرژی دارم ب این مزه.