فرجِ بعدِشدت

کمی چرخش

به نام خدا

سلام.راستش بعدحدود 2سال دوری از زندگی عاشقانه بامعشوقیت طبیعت! روزشنبه رفتم روستای مادری تا دمی تازه کنم وفک کنم بهونه ی خوبی باشه برای نوشتن.

اقامارفتیم روستا که گفتن نوبت آب دادن مزرعست.منم بیل به پشت وچکمه به پا سرمست وخرامان

شروع کردم به ابیاری درختان گردو و  صیفی جات و توابع و وابسته ها!اما وقت تموم شد وباغ انگورموند.

خلاصه نتیجش شد13ساعت چکمه به پابودن درهوای سوزان اون هم برای منی که مدتهابودفعالیت بدنی نداشتم ونزدیک12کیلواضافه وزن داشتم...خیلی حس جالبیه که ازبس سخت کارکنی که عرق صورتت بریزه توی چشمت و چشمت شروع کنه به سوختن!

داشتم میرسیدم خونه که به من زنگ زدن گفتن دستگاه خرمن کوب قراره بره بیابون برای کوبیدن عدسا و نخود و گندم(جو نبود).منم بااون خستگی پاشدم سواربرتراکتور اقای راننده شدیم و حرکت به سوی بیابون.لازم به ذکره که روی زمین هموارسوارتراکتوربشی کج و معوج میشی دیگه اون زمینای ناهموارروهم بهش اضافه کنید.

واردبیابوناکه میشی بوی پونه های کوهی،کاکوتی و آویشن ها جوونت میکنن.خلاصه رفتیم که بکوبیم گفتن الان باد اونطوری که بایدباشه نیست(میگن آیش یا دلان ) و نمیشه وبایدصبرکرد تا باد آیش بشه.

منم رفتم بگردم اماشدت گرمازیادبودرفتم زیرسایه ی درخت ارس قدیمی درازکشیدم که الحق لذتی داشت بس دلچسب.ارس ازگروه بازدانه هاست و شبیه سروه بو و رنگ چوبش منتهی روبه انقراضه و اون ارسه که من خوابیدم میگن بالای400سالشه و انواع واقسام نخ و قفل و...بهش بستن تاحاجتشون روابشه!!

خلاصه آیش شد و رفتیم خرمونوبکوبیم که خدانصیب گرگ بیابون نکنه.باید باچهارشاخ(همون چنگال کشاورزی:) ) یکی یکی دسته هارووارد معده ی دستگاه خرمن کوب کرد که اون ازیک جاکاه ویک جادیگه دانه خارج میکنه.بادم که میاد کاهارومیریزه روت وچشماتو شستشومیده.

امابدترازاینا مارهایی بودن که زیرشون زندگی میکردن و حسابی بااستقبال گرمشون مواجه میشدیم.

والبته چاره ای جز کشتنشون نداشتیم(البته دوتاکشتیم فقط:|)

عقرباش خیلی بزرگ بودن یادم میاد6 هفت ساله بودم یه باررفته بودیم کوه عقربادنبالم میکردن منم فرار!!خیلی بزرگ بودن وقیافتن دقیقن مثل تانکای جنگی!

خلاصه 7ونیم عصررسیدیم به خانه باغ که مادربزرگمان گفتندببرم وخرررامعامله کنم!قضیه اینه که دوهفته پیش مادربزرگم ازخرافتادپایین و دستش روعمل کرد وپلاتین گذاشت و...  وقراربود به کسی بفروشش .مشتری امده بود ومن خررو بردم بهش فروختم به قیمت550هزارتومن!(هیچ وقت فکرنمیکردم خراینقدر ارزش داشته باشه)

اومدم که دیدم مادربزرگم بایک دست فتیر(ط؟)درست کرده،چسبونده به تنور و یادش رفته برداره و اونا درشرف سوختنن.منم سراسیمه اوناروازتنورکندم که خداروشکر نسوخته بودن.آخ جای همه خالی نمیدونید چه قدر حال میده وقتی اونارودرکره ی گوسفندی غرق میکنن تاچرب بشن وایناروهم باماست گوسفندی که خیلی چربه بخوری وازش کره بچکه.همه چیش طبیعی طبیعی!

خوردیم وبالای پشت بوم!خوابیدم که خیلی سرد بودو خیلی چسبید.صبح بلندشدم دیدم مادربزرگم میره تخم مرغ بیاره من رفتم و نزدیک بیست تا تخم مرغ محلی رنگی برداشتم(گرچه خیلی ازاین کاربدم میومد)

گندم تازه به مرغ وخروسادادم و راهی شدم که باغ انگوررو آب بدم .منتهی ابیاری باغ انگورازبس سخته کاریک نفرنیست وبایدحداقل دونفرباشی.وبه همین خاطریکی هم قراربود بیاد که اسمش عزیزبود و60سالش بود.مردی پرازتجربه ها.میگفت 12سالم بود من رفتم تهران و در15سالگی بناشدم وگفت که گاوصندوق بانک کشاورزی تهران رو سال52من درست کردم...ازهمه چی میدونست.جای گازگرفتن گرگ رو نشون داد.میگفت ازبس کارمیکردم ماهی600تومن(نه 600هزارتومنا،شصدتک تومن)

حقوقم بود و اومدم باپولام باغ گرفتم زن گرفتم خونه گرفتم و... .وایشون خیلی پولداربود و یک چهارطبقه داشته و...تااینکه میادکارخونه بزنه ودولت پولشونمیده والان اجاره نشینه!اماخیلی دوسش داشتم چون واقعن قوی بود چون سختی هایی که کشیده بود کمترکسی میتونست دووم بیاره.

شکمشم نشون دادکه چاقوخورده بود میگفت 21سالم بود بنایی کردم توتهران پولموندادن بهم چاقوهم زدن ولم کردن:|

بگذریم.باید شلنگاروتوی اب میکردیم که اب بره توی جوی انگورا.ومارهای ازخدابیخبر رفته بودن توش ومنم نمیدونستم!(میرن توش گرم بشن) ومن دراستانه ی این بودم که دهنمو جاکنم توی شلنگ و بمکم تاآب بیاد!منتهی عزیزآقا سروقت فهمید و نجاتم داد.میگفت خیلی احمقه کسی که ماراروبکشه چون اگه اونانباشن موشادنیاروورمیدارن.البته من بهش گوش ندادم ووقتی رفت اونورتر من یکی روکشتم!خلاصه باغوآب دادیم.آلبالوهارو که خونی بودن خوردیم.شاتوت هم که ازبس خوردم دیگه اسمشم میارم یک جوری میشم! آلبالووآلوچه هارو مادرمون جمع کرد و همه رو توی یک کیسه ی توری مخصوص ریختیم بعدشستن و من باچکمه ی مخصوص لهشون کردم وسه تادبه ی 20لیتری پرآب آلوچه و البالو(مخلوط) حاصل شد که قراره بکننش لواشک.

فعلا همینایادم میاد.قراره امروزبعدظهر مادربزرگووردارم ببرم مشهدزیارت امام رضا.نایب الزیاره همه هستم.چندتاعکس هم میزارم گرچه خیلیا رو هنوز وقت نکردم وایناروهم برای داداشم تلگرام کرده بودم:

این عکس نخوده که سبزبودن ومادرآتیش سوزوندیم که خیلی خوشمزست و هرکی نخورده ضررکرده(اونجایی که بیکاربودیم تاباد خوب بیادخوردیم):

اینجا


این

اینم خانه باغ


این


اینم مارا

  • امیر میم

نظرات  (۲)

سلام 
عجب روزهای قشنگی گذروندید 
یه روستای واقعی, خیلی خوبه همچین جاهایی خداقوت 
التماس,دعا



مااارر؟!!!!
پاسخ:
سلام:)


بله خیلی قشنگه حیف که همه ی ماها ازمادرمون(طبیعت)دورشدیم و اذیتش میکنیم

لیموخانم من جندبار رفتم حرم هرچندبارم به امام رضاگفتم که شفاعت کنه تا موفق وسلامت باشیددرزندگی واینکه برسید به چیزی که صلاحتونه . 

بله متاسفانه امسال ازبس بارون نبارید خشکسالی باعث شده مار خیلی زیاد به ادمیزادنزدیک بشه .طوری شده که !!میری کوه مارااینوراونورمیرن
 نوش جان از آلبالو و شاتوت ها هم کمی بفرستید 
 وین برا ما ... سالهاست که نخوردم فکر کنم هم 
 رنگ و هم مزه اشون فراموشم شده 
پاسخ:
سلام استاد تلگرام کردم براتون:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی