فرجِ بعدِشدت

منبع انرژی

این روزا بطور شگفت انگیزی دارن میگذرن.همش دزسودرسودرس وعملن هیچ تفریح خالصی نداریم 

چون همه ی تایمای خالیو میرم کتابخونه دانشکده دارو.

خیلی باکلاس و عالیه.یادتون باشه اگه داروخاستید حتمن اینوهم تحقیق کنید راجبش چون بعددانسگاه تهران دومه ازنظرعلمی و خیلی پرباره..

ازهمهاینا بکنار سقف شیشه ایش چ حالی میده.

تا۱۲شب اونجامیحونیم و بعدش پیاده برمیگردیم خابگاه....حدود۲کیلومتر😂😂

باوجود اینهمه کارودرس اونقدر انرژیمون بالاست که 

واقعن جای تعجبه.اونقدرمیخندیم انصافن گلودرد گرفتیم...

دیگه امروز روزاستراحنت بود

ی کنگره تحقیقاتی برگذارشده دانسگاه، سه نفراولشو۶ماه بورسیه میکنن آلمان. چقدر دوست دارم بشه برم حیف ک ی ترم غقب میفتم دراونصورت

استادها و دانشجوهای المانی دانشگامونن وواقعا چقدر حال میکنن با ایران! 

ب چشم خاهری دختراش خیلی خوشگلن‌ و البته گشاده رو و باوقار. باهاشون صحبت کردیم یکم درموردسطح علمی.میگفتن تفاوت زمانی تاسیس اولین دانشگاه علوم پزشکی دراروپا و ایران نزدیک سیصدساله.واین بدیهیه ک نسبت ب ماها عقب ترباشین اما واقعن توی مدت کوتاه پیشرفتتون سرعتش خوب بوده.

نکته جالب حجابشونه که چقدر سخت میگیرن و رعلیت میکنن.خیلی جالب بود برام.هیچ اعتقادی ب حجاب ندارن اما چون قانونه، ب شدت درش مصر و سختگیرن.

اللته خیلی بهشون میاد انصافن.

فکر میکنم ب یکیشون ی یادگاری بدم اما نمیدونم چی بدم که تا همیشه یادشون بمونه؟

حافط و مولانا انگلیسی هست اصلن؟


من کویرم و اون،به زیبایی خوشه چیدنه!

بقول اون داورمردان آهنین،آیتم ایتم سنگینیه!

بااطمینان باورداشتم که هیچموقع عاشق نمیشم.شایدچون حوصله نداشتم،یا چون هیچ کسی برام اندکی جذبه نداشت!

اما همه ی باورام ب فنا رفتند..نابود شدند.

بنده خداروکه از پارسال میشناسم(ازرنک های دانشکدست)،هیچ حسی نداشتم.حسم درحداین بود که بعنوان یک خانم بسیار محترم درسخون وتاحدودی همشهری، قابل احترام بودند.

تااینکه ناگهان چون تیری،جذبه اش قلب منو نیست و نابود کرد.همیشه این حرفهارومیخوندم مسخره میکردم کفتم بچن و...!

اما جدن خیلی عجیبه. مغناطیس عجیبی وجودتو میگیره که زبان نمیتونه توصیفش کنه...

جالبه که توی این چندروزبعدعید هرجامیریم همومیبینیم:-/

توی زیراکس، توی جلسات فراازکلینیک، توی نوبت حرف زدنمون،کمیته تحقیقات ،بازارچه خیریه،آموزش و حتا روز تحقیقات جسد که من توی دانشکده پزشکی ترمکاروسازمان میدادم و ایشون هم دنبال کلاس خالی برای کارگاه کمیته میگشت

فقط هم برادرزادم که۱۵سالشه میدونه.میگفت عموخوسگله خانومت(!)؟هرروزمیپرسه عموپروژه چی شد؟ :-) عمواگه اقدام نکنی دیگه عمو صدات نمیکنم!

عمونکنه چون باباش استاددانشگاهه مامانش دکتره عاشق پولشون شدی؟ و..

همش فکرمیکنم، کی میتونه بیشترازمن دوسش داشته باشه؟؟ 😑😑🔫

اما خب وقتی ازبالانگاه میکنم،میبینم قضیه خیلی خشکه! اول اینکه ازمن۱۰ماه بزرگتره که خیلی یک جوری میکنه قضیه رو.

دوم اینکه گاهی فکرمیکنم من سراسر زندگیم سختی و فشاربوده ومسلما تاآخرهم خاهدبود.اگه واقعادوسش

 دارم بایدبیخیالش بشم چون کسیوکه دوست داری باید ارامششوبخای نه اینکه سلب اسایش کنی!

ثالثا تا۳۰سالگی هیچ شرایطی ندارم و شاید بزوربتونم شکم خودمونیمه سیرکنم!! چطوری یکی دیگه هم...؟

پس الان هیچ اقدامی نمیتونم بکنم.!

بیشترکه فکرمیکنم تصمیم میگیرم که

این حس و عظق رو درنطفه خفه کنم‌.اصلن منوچه ب این چیزا؟ من باید همون ادم سنگین خشک همیشگی باشم. یعنی بهترین راهم همینه.باید ب خشکیم ادامه بدم‌ .چون هنوزوقت ان عطاف زندگیم نشده.سختیهام تازه شروع شدن....

ترجیح میدم یک عشق یک طرفه ی پاکی بمونه اما کاراشتباهی نکنم.

بقیش تحت اراده ی خداست که بنده ی حقیرش ب چ‌ فرجامی برسه.

فردا عالیه

فردا قراره یک طرحی برگذاربشه که محققش استادمونه

موضوعش هم ی سری چیزها دررابطه با کاداوره

ازمن دعوت کرد که کمکش کنم

۶صبح تا۲بعدظهر مشغول جسدهستیم

جسدی که همیشه یکی ازعلایقم بوده و هست

ان شالله عالی جلو برن کارا

دارم له میشم!

خیلی خیلی بیشتراز توان یک دانشجو این ترم کارریخته سرم.خیلی..

انصافا اگه باگریه مشکلی حل میشد پتانسیلشودارم ک بشینم ساعت ها زار زار ب حال زار خودم گریه کنم!!

ساعت۴صبح پامیشم تا ۷میخونم،۷تا۴بعدظهردانشگاه،

۴تا۶ میخابم و دوش میگیرم

۶تا۸ یاسرکارم یا کلاس زبان...وشام

۸تا۱۱هم درس میخونم...

۱۱تا یک هم اهنگ گوش میدم و ورزش میکنم و یا بیرون میرم...

خیلی درس دارم.خیلی...کوییزاومیاتنرما شروع شدن ..

همه چی تقصیر ابن دوران عیده.بجزپارسال ک استفاده۴۰٪داشتم، دیگه هیچوفت یادم نمیاد ک تونسته باشم ازعیداستفاده کنم...۳۸۰صفحه رفرنسوبایدبرای۳شنبه بخونم😭😭🔫

جواب زنگوتلگرام خانواده روندادم بعدتعطیلات.بنده خداها فک میکنن پولم کمه هی پول میریزن.نمیدونن ک بی حوصلگی و سرشلوغ منه که باعث جواب ندادنه...

علی برکت الله، دیگه قضیه خونه هم تا چندسال اینده ک خودم روی پای خودم بایستم منتفی شد!

جالبه!دعامیکنیم ملائکه ای بنام بیه انگشت شستشو نشون میده.نصف مشکلات من بخاطر خونه ای هست که ندارم.

چاره ای نیست،من برم سراغ دغدغهام..


حال نامعلوم

وقتی مشهدم باوجودینکه تنهام،دانشگاهودرس و امتحان دارم،کمیته تحقیقات فعالم،کلاس زبان میرم،

ورزش میکنم،تفریح میکنم،مشاوره دارم هرهفته برای کنکوریا،و.. اما حالم خوبه؛سردردندارم؛خندانم همیشه.

اما از زمانیکه پامومیزارم شهرم و خونم سردردمیگیرم

بی اعصاب میشم داغون و ناامیدمیشم😐😐

ازبس گند و لعنتیه همه چی.

توی هابگاه اکثرن اخرهفته هامیرن خونشون بااینکه ی عالمه راهشونه امامن باوجودینکه نزدیکم نسبتن،

درطی ترم هیچوقت دلم نخاست برم‌.

لعنت ب شه کوچکوتموم ادما وتفکراتش.

کاش زودتر تموم بشه این تعطیلات لعنتی 


گاهی ب سرم میزنه برم هرطور شده بادختردکتر شین 

ازدواج کنم و کلن ازین مملکت برم برای همیشه و همه چیوفراموش کنم تاابد‌...

فکرنمیکنم کسی پیدابشه اینقد عاشق تنهایی و غربت باشه.

اگه شهرکوچک زندگی میکنید بعنوان یک دوست بهتون میگم درهرکاری هستید بیشترتلاش کنید تا بتونید فرارکنید از بدبختیاش.برید مشهدتهران شیراز اصفهان تبریز.

میگه ک:مجنون به نصیحت دلم آمده است، بنگربه کجا رسیده دیوانگیم.منو میگه

کانال تلگرام

amiremim@

اگراحساس کردید به کمک من نیازداشتید و ضروریه

میتونید کانال من بیاید و پیام یا ویس یا هرطریق دیگری

مشکلتونو بگید تا من ازطریق کانال جوابتونو بصورت ویس یا نوشته بدم.

چون درشرف کنکورهستیم و ازطرفی نیازتون به 

کمک بیشتره و ازهمه مهمتر شاید نتونید اینجابیانشون کنید مشکلات و.. رو،

این کاروکردم.

قطعاهم میدونید که اینکارم برای عشق ب شماست و

ادای احترامی ب حضرت فاطمه زهرا.

کاتال هم فقط برای کنکوریای وبلاگم زدم و

کس دیگه ای نیست توش.

ب امید موفقیتتون

التماس دعا



مجانین

وقتی شب بری شام بخوری بیرون

این موقع شب برسی خابگاه 

شروغ کنید ب پختن املت

و اونقدر صدای خندتون بلندباشه ک اتاق روبرویی پیام بده ناموسا بس کنید!


تاساعت شیش صبح برنامه داریم:-/

بالاخره همش درس هم نمیشه که.گاهی تنوع واجبه

انصافن اگه درس خوندن نبود ، خابگاه بهترین جای دنیاست برای خوشگذروندن...

درهردقیقه انبوهی از خنده میاد 


کتاب هدیه

دوستم موقع ترک نا و سفربه شیراز 

بهم کتاب یک عاشقانه آرامو بهم هدیع داد

امروزازکمدم دیدمش.میخوام‌بعنوان اولین کتاب بااین موضوعات واحوالات باشه.البته فک نکنم روزی بیشترازیک صفحه بخونم اونم توی راه واتوبوس

حس خوبی میده.

امروزتوی سالن امفی تیاتر دانشکده دربرنامه کمیته مشورتی ازم دعوت کرده بودن.  برای ورودیای بهمن صحبت کردم بعنوان معدل برتر:-)


حساب کردم روزی حداکثر۵ساعت میخوالم:-/

 


روزای ‌پرکاری

این روزابیشترازدوران کنکورم دارم کارمیکنم!

درواقع یادانشگام

یا درس میخونم

یاکلاس زبانم

بقیه تایمم توی کمیته تحقیقاتی مشغولم‌

خداروشکر،کارخیلی خوبه.بقول استادمون آدموخوشتیپ میکنه😉

خلاص شدم‌

ازفضای سنگینی که توسط اون بنده خدابوجوداومده بودخلاص شدم((:

گفتم روزای زوج نمیتونم بیام و بایک خانم دیگه روزای فردافتادم!

ان شالله که مشکلی پیش نیاد